خواب ديدم کودکیام که نوزادی را میبلعد
کرمیام که جنازهای را میخورد
پير مردی که تکههای تناش را میخورد
نوزادی که کرمی را میخورد
گربهای که پروانهای را میخورد
دختری که کیر کودکی را میخورد
در بيداری اما
يکنفس مردیام
که صورتهای عادت را يکی يکی خط میزند،
روی آينههای خط خطی راه میرود
و راههای نرفتهاش را میخورد
شايد روزی
زنی شود که راههای بی بازگشت نمیزايد
کاش لحظههايی از مرا کشف میکردی
شاید نجات میيافتيم از اين تحريف الاهی
من میشدم فرشتهی راهنمای تو
تو میشدی ادامهی چينهای پيراهن عروسیات
من میشدم دنبالهی اين کوه کوچک
تو میشدی راهنمای همهی فرشتههای زمين
شايد به اين حکم ابدی
تن میداديم
کاش
لحظههايی بود
برای کشف کردن
لحظههايی برای نبودن بود
هی ها میکنم پشت دستم
باز و بسته میکنم باز بسته میکنم
شکل حیوان میکشم روی آب
چه دردی از لای انگشتها
تا اینجا
درست وسط چتر سیاه
هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
داشت روال تبدیل شدن به یک فرشته را طی می کرد
چشم گود
سایه ی کبود ماه روی پلک نازک
جای زخمه های باد روی تن
دقایقی از یک اتاق خالی
و هیبتی ترسان از امتداد سال ها
بی آنکه حتا ملحفه حس اش کند؛
وقتی پا شدند و فرشته را داخل جعبه اش گذاشتند.