تبليغاتX
تهوع در تهران
دوشنبه بیست و سوم دی 1387

خواب ديدم کودکی‌ام که نوزادی را می‌بلعد

کرمی‌ام که جنازه‌ای را می‌خورد

پير مردی که تکه‌های تن‌اش را می‌خورد

نوزادی که کرمی را می‌خورد

گربه‌ای که پروانه‌ای را می‌خورد

دختری که ک‌ی‌ر کودکی را می‌خورد

 

در بيداری اما

يک‌نفس مردی‌ام

که صورت‌های عادت را يکی يکی خط می‌زند،

روی آينه‌های خط خطی راه می‌رود

و راه‌های نرفته‌اش را می‌خورد

شايد روزی

زنی شود که راه‌های بی بازگشت نمی‌زايد

 

+ نوشته شده در 21:40 توسط امير شهيدی‌فر
سه شنبه سوم دی 1387

کاش لحظه‌هايی از مرا کشف می‌کردی

شاید نجات می‌يافتيم از اين تحريف الاهی

من می‌شدم فرشته‌ی راهنمای تو

تو می‌شدی ادامه‌ی چين‌های پيراهن عروسی‌ات

من می‌شدم دنباله‌ی اين کوه کوچک

تو می‌شدی راهنمای همه‌ی فرشته‌های زمين

شايد به اين حکم ابدی

                                        تن می‌داديم

کاش

لحظه‌هايی بود

برای کشف کردن

لحظه‌هايی برای نبودن بود

 

+ نوشته شده در 22:57 توسط امير شهيدی‌فر
شنبه یازدهم آبان 1387

فصل آخرت را

با قايق‌های سحرخيز

سر کرديم

پشت به آفتاب داده‌بوديم

سر به کوه

+ نوشته شده در 11:32 توسط امير شهيدی‌فر
یکشنبه هفدهم شهریور 1387

هی ها می‌کنم پشت دستم

باز و بسته می‌کنم باز بسته می‌کنم

شکل حیوان می‌کشم روی آب

چه دردی از لای انگشت‌ها

تا اینجا

درست وسط چتر سیاه

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

+ نوشته شده در 18:21 توسط امير شهيدی‌فر
شنبه هشتم تیر 1387

داشت روال تبدیل شدن به یک فرشته را طی می کرد

چشم گود

سایه ی کبود ماه روی پلک نازک

جای زخمه های باد روی تن

دقایقی از یک اتاق خالی

و هیبتی ترسان از امتداد سال ها

بی آنکه حتا ملحفه حس اش کند؛

وقتی پا شدند و فرشته را داخل جعبه اش گذاشتند.

+ نوشته شده در 18:40 توسط امير شهيدی‌فر