حالم خوب نيست (معلوم نيست؟) مصالح جنگی کم دارم و نمیخواهم به مصالحه بيافتم... میخواهم تغيير کنم آنقدر که منحرف شوم، به انحراف که رسيدم خبر میدهم به همهی مخطبان پرپر شدهام که نيستند ديگر از بس که نبوديم ما...
فرشته دست برندار از اين ستون دين
باز عميق میشود وجوه شرعی وجودت تا بلند آسمان که جايگاه من است
باز جوی دونده راه انداختی فرشته!
و قلب تپندهی شب را که در پاچهام افتاده
دست آلوده به آبِ قرمز بر بوم رساندی
وقتی از آسمان شاش خونی به رودخانههايمان ريختيم
ای مرز پر گُهر ای بوم
اين تابلوی تابوت تابو
مُلانيزا، شاهکار شرايط بحرانی کنونی و خانوادههای داغديده و نديده و جمعی از شدهگان وقايع اخير را
خواب ديدم کودکیام که نوزادی را میبلعد
کرمیام که جنازهای را میخورد
پير مردی که تکههای تناش را میخورد
نوزادی که کرمی را میخورد
گربهای که پروانهای را میخورد
دختری که کیر کودکی را میخورد
در بيداری اما
يکنفس مردیام
که صورتهای عادت را يکی يکی خط میزند،
روی آينههای خط خطی راه میرود
و راههای نرفتهاش را میخورد
شايد روزی
زنی شود که راههای بی بازگشت نمیزايد
کاش لحظههايی از مرا کشف میکردی
شاید نجات میيافتيم از اين تحريف الاهی
من میشدم فرشتهی راهنمای تو
تو میشدی ادامهی چينهای پيراهن عروسیات
من میشدم دنبالهی اين کوه کوچک
تو میشدی راهنمای همهی فرشتههای زمين
شايد به اين حکم ابدی
تن میداديم
کاش
لحظههايی بود
برای کشف کردن
لحظههايی برای نبودن بود