سرزده آمد به اتاق
از لای روزنامه های تا زده
تا لحاف های تا نزده،
جاری
با چشم خشک
حیوان خشک؛
همان شب
به خیابان رسید که
سایه نبود
در چاه کنده
بود
وقت سر زدن تو از من
جاری از صفحه ی حوادث جاری
به بهانه ی سرنوشت
و همین رای بی فاعل
تو را...
همیشه روز مبادا
زیر تخت
یک فرشته ی کبود می زایید
زیر تخت
برای مبادا
روابط عمودی تو با زن های خدا
با خطوط بی عابر این تن ها
کاش این چهارراه این جا
بود و نبود
و تا تپه راه و بی راه
بود و نبود
تو را برای چهارچوب در ساختم
وقتی میرفتی
وقتی می آمدی
تو را با عشق
روی چهارراه گذاشتم
هر بار که این چهار راه را تا تپه می بری
جا نگذاشتم
جان گذاشتم
...
کمی پیر
کمی زنده
روی پارک
توی لاله
خوابید
آدم دودی.
ما هرقدر تعدد خيابان داشته باشيم همانقدر آدم مردد داريم؛ مردود داريم
در انزوای محرک کير
خيابانپيمايی زن محزوناش
به محو خيابان
به خيابان محو
از خودسوزی عجيبی در بيراههها
تا حدود خانهها
تا حمام آماده به جوش خون
رگهای روندهی قرمز
خودش را میسازد میسايد
محزون نجيب
به کاشیهای بخار گرفتهی محجوب
قسم به ظرافت لب مسمومات
در فرودادن ناموزون خدا
قاب محو چشم قرمز از سازش
خيابانهای جای اقيانوس
درازتر از ديروز
جمع شده در
خانهی حلزونی پيچ در پيچ
جايی برای کاستن نيست
خيابانی هرروز
هرروز
هرروز