تبليغاتX
تهوع در تهران
شنبه نوزدهم خرداد 1386
جسد جان

دو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدن‌ام، بهر تن‌ات

در سقوط مشترک

سقط شد

جنین،

اجساد

جسدت را سوخته

در بخاری جاسازی کردند

بخار غليظی

که از دهان‌ات

يادگاری بود

نفس جسم‌ات

حبس نفس‌ام

 

به فکرم هم نمی‌رسيد

که رسيده‌باشد

به اين‌جا

که از دست‌ام خلاصی ندارم

از دستِ دستِ خسته‌ام، خسته‌ام

برشی

بين دنده‌ها‌ی سوم و چهارم

جا نمی‌رود

با خيابان‌های شهر

چه خون دلی خوردم از دست اين دست‌های خونی

چاقوکشی

با دست خالی

از دست خسته‌ام

راحت شدم

راه‌ات

 

توی ديوار آوار شدی

ديواری که مجسمه شديم توی‌اش

جا زدم تو را

لای ديوار

خودم را جای تو جا زدم

جا خوردی

در جا زدم

مثل خيلی چيزهايی که می‌زدم

چه چيزهايی کشيدم از دست‌ات

از انگشت‌های کشيده‌ات

از تفاوت عميق‌ات

چه نقش‌هايی که نکشيدم

در اعماق‌ات

جسد مجسم‌ام

طنابی که پيچيد دور گردن‌ات در واقع می‌خواست مرا بپيچاند

از دست عمق خونی‌ات

چه خون دلی خوردم

چه دل خونی کشيده‌ام

 

اجسام

جسم جسدواره‌ای

می‌گردد

دور سرم

روی تخت

زير سرم خوابيده‌ام

خواب ديده‌ام

زير سرم را بلند

می‌گردد

تجسم جسدم

+ نوشته شده در 2:22 توسط امير شهيدی‌فر
چهارشنبه نهم خرداد 1386
راسته‌ی خدايان

حاشيه: يونگ می‌گويد: "انسان غربی خدايان آسمانی را به شكل انسان‌هايی زمينی می‌آفريند وانسان شرقی انسان را كه هيچ، خاك و علف را هم از زمين جدا می‌كند و آسمانی می‌بيند."

از اين‌جا تا ته خيابان می‌شود راسته‌ی خدایان

خدای چشم

خدای گونه

خدای لب و دهان

خدای سينه

خداي دست

خدای پا

گونه به گونه

و تو که خود خدايی

تو که پا به سن گذاشتی با اين باسن، ای خدای يائسه!

خدای ياس

و پاس‌های تو در ِ تو به حريف

تا چه گلی بزند به سرت

چه چيزها که پروراندی

چه‌ها که پراندی

تو خودت خود خدايی

تو که خوابيدی

خواب ديدی

خودت خواب خدا را ديدی

خدای خودت را در خواب ديدی

تو که خودت خدايی و

صبح که پريدی از خواب

با آيه‌ای جديد:

"کير يعنی نماينده‌ی خدا توی کس زن"

تو بخواب

خدايان بی‌خودی

ای خدای با همه خودی!

 

و هی می‌بوسی تا مبعوث شود

عبوس شود

نازل شود

از خدا بر خود خدا نازل شود

از خاک بر خاک

انزال کند

وحی می‌کنی

و هی می‌کند

نزول اجلال

با جلال جبروت‌اش؛

"اگر می‌دانستيد چه‌قدر مشتاق شما هستم هر آينه ذوق‌مرگ می‌شديد" *

خدايان خودی

ای خدای خودخواه خودت!

 

ذکر مصيبت در هواهای نفيس نفس

می‌خوانيم برای طلب بخشش خدای عافيت‌طلب

 

بند بند بدن‌اش را روی بند پهن کردند که

جدا جدا شده‌باشد تن از آب

طناب داری می‌بافی

داری برای تقويت رياضت بدنی‌ات

بی یا‌

می‌کشی

چه معصيتی می‌کشی

که فيزيک‌ات

اين بدن پر از مصيبت‌ات

که بدانی

اين تنها یک معصيت کوچک که نيست

"اين تن من است"

در ازای خيابان

کی را دراز کرده‌باشم خوب است؟

نفس اما راه به کسی می‌کشد

"ای کس‌هايی که گاف داديد و به گا رفتيد؛ بدانيد و آگاه باشيد آن‌گاه که کوه‌ها را راست کرديم و درياها را آب انداختيم تا بند بند بدن‌های بدون سرتان سر از خاک درآورد     های     های"

 

خدای اتفاقی من!

ای خدای گاه‌گاهی!

ای گاه خدا گاه ناخدا!

آه ای خدای ناآگاه!

ناخدای من باش

ای ناخودآگاه من!

ای خدای ناگاه!

ای در خانه خدا در عرشه ناخدا!

عرش کبريايی‌ات را به من عرضه کن

 

توبه‌نامه

به تو نامه

نوشتن:

با همين يک جفت پا که

سوزن سوزن

می‌دهند

و هی خواب می‌روم

رو به قبل

و تو به من

چه توبه‌ها که

نکردی

چه‌ها که با من

ای خدای خواستنی!

ها کردی

به دستی که

لبه‌ی چاقو روی گلو

چه بوسه‌ها

ای اتفاق خدايی!

رو به همين قبله

هی می کنم

دعای شب اول قبر

چه در دبر باشد

چه در قبل

هر از گاهی در اتاق

گاهی در اتومبيل

گاه در خيابان

گا در تو

درگاه باری به هر جهت

تو به من شکستی

من به تو نشستم

تو خواست خدايی

و هی به تو نازل می‌شوم

"آه پسر! زير شکنجه چه خوشگل می‌شوی!"

 

ای گاه و بی‌گاه خدا!

ای خدای راستی و کاستی!

ای خدای خار و خاشاک!

پناه می‌برم به تو از شر رانش زمان

سوار بر اسب بخارات

با مبعوث عبوس خودآگاه

 

چه‌قدر؟

چند تا مسيح دخيل بستی به صليب؟

                                             آمين!!!

 

*حديث قدسی است.

+ نوشته شده در 2:38 توسط امير شهيدی‌فر