ما هرقدر تعدد خيابان داشته باشيم همانقدر آدم مردد داريم؛ مردود داريم
در انزوای محرک کير
خيابانپيمايی زن محزوناش
به محو خيابان
به خيابان محو
از خودسوزی عجيبی در بيراههها
تا حدود خانهها
تا حمام آماده به جوش خون
رگهای روندهی قرمز
خودش را میسازد میسايد
محزون نجيب
به کاشیهای بخار گرفتهی محجوب
قسم به ظرافت لب مسمومات
در فرودادن ناموزون خدا
قاب محو چشم قرمز از سازش
خيابانهای جای اقيانوس
درازتر از ديروز
جمع شده در
خانهی حلزونی پيچ در پيچ
جايی برای کاستن نيست
خيابانی هرروز
هرروز
هرروز
صداهای معطل فصل بعد
از فاز معطر فضاهای قبل
میريزد
در دامن امن من
در نماز جماعات
جماعت خاطرات روزی که
سری داشتم
جسدم جسم بودی
جسد مجسم بودی...
دارد میريزد
جنازهای کشدار
به ازای دراز
سياهچالهای چه زيبا
از فضای چانه زنی
تا مثل انسانهای اوليه به غارت پناه برم
و تو...
تو که انسان اوليهای در شکمات داری برای يادگاری
بر داری
تا همهی جنينهای من پای صليبات مرددند
با صلابت مردی که سبقت از میگيرد و با میميرد
بیرحم!
من خدای خپل کوچکی را میشناسم
که بين هر آفرينشی سيگار میکشد و میشاشد
و هر روز که از بازپروری فرار میکند
میريزد
خاک بر سر جام لبريز از شراب
حتا خاک بر سر آفتاب