سرزده آمد به اتاق
از لای روزنامه های تا زده
تا لحاف های تا نزده،
جاری
با چشم خشک
حیوان خشک؛
همان شب
به خیابان رسید که
سایه نبود
در چاه کنده
بود
وقت سر زدن تو از من
جاری از صفحه ی حوادث جاری
به بهانه ی سرنوشت
و همین رای بی فاعل
تو را...
همیشه روز مبادا
زیر تخت
یک فرشته ی کبود می زایید
برای مبادا