تبليغاتX
تهوع در تهران
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

حالم خوب نيست (معلوم نيست؟) مصالح جنگی کم دارم و نمی‌خواهم به مصالحه بيافتم... می‌خواهم تغيير کنم آن‌قدر که منحرف شوم، به انحراف که رسيدم خبر می‌دهم به همه‌ی مخطبان پرپر شده‌ام که نيستند ديگر از بس که نبوديم ما...

+ نوشته شده در 18:17 توسط امير شهيدی‌فر
پنجشنبه هجدهم تیر 1388
مُلانيزا

فرشته دست برندار از اين ستون دين

باز عميق می‌شود وجوه شرعی وجودت تا بلند آسمان که جايگاه من است

باز جوی دونده راه انداختی فرشته!

و قلب تپنده‌ی شب را که در پاچه‌ام افتاده

دست آلوده به آبِ قرمز بر بوم رساندی

وقتی از آسمان شاش خونی به رودخانه‌هايمان ريختيم

ای مرز پر گُه‌ر           ای بوم

اين تابلوی تابوت تابو

مُلانيزا، شاه‌کار شرايط بحرانی کنونی و خانواده‌های داغ‌ديده و نديده و جمعی از شده‌گان وقايع اخير را

+ نوشته شده در 17:34 توسط امير شهيدی‌فر
دوشنبه بیست و سوم دی 1387

خواب ديدم کودکی‌ام که نوزادی را می‌بلعد

کرمی‌ام که جنازه‌ای را می‌خورد

پير مردی که تکه‌های تن‌اش را می‌خورد

نوزادی که کرمی را می‌خورد

گربه‌ای که پروانه‌ای را می‌خورد

دختری که ک‌ی‌ر کودکی را می‌خورد

 

در بيداری اما

يک‌نفس مردی‌ام

که صورت‌های عادت را يکی يکی خط می‌زند،

روی آينه‌های خط خطی راه می‌رود

و راه‌های نرفته‌اش را می‌خورد

شايد روزی

زنی شود که راه‌های بی بازگشت نمی‌زايد

 

+ نوشته شده در 21:40 توسط امير شهيدی‌فر
سه شنبه سوم دی 1387

کاش لحظه‌هايی از مرا کشف می‌کردی

شاید نجات می‌يافتيم از اين تحريف الاهی

من می‌شدم فرشته‌ی راهنمای تو

تو می‌شدی ادامه‌ی چين‌های پيراهن عروسی‌ات

من می‌شدم دنباله‌ی اين کوه کوچک

تو می‌شدی راهنمای همه‌ی فرشته‌های زمين

شايد به اين حکم ابدی

                                        تن می‌داديم

کاش

لحظه‌هايی بود

برای کشف کردن

لحظه‌هايی برای نبودن بود

 

+ نوشته شده در 22:57 توسط امير شهيدی‌فر
شنبه یازدهم آبان 1387

فصل آخرت را

با قايق‌های سحرخيز

سر کرديم

پشت به آفتاب داده‌بوديم

سر به کوه

+ نوشته شده در 11:32 توسط امير شهيدی‌فر
یکشنبه هفدهم شهریور 1387

هی ها می‌کنم پشت دستم

باز و بسته می‌کنم باز بسته می‌کنم

شکل حیوان می‌کشم روی آب

چه دردی از لای انگشت‌ها

تا اینجا

درست وسط چتر سیاه

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

+ نوشته شده در 18:21 توسط امير شهيدی‌فر
شنبه هشتم تیر 1387

داشت روال تبدیل شدن به یک فرشته را طی می کرد

چشم گود

سایه ی کبود ماه روی پلک نازک

جای زخمه های باد روی تن

دقایقی از یک اتاق خالی

و هیبتی ترسان از امتداد سال ها

بی آنکه حتا ملحفه حس اش کند؛

وقتی پا شدند و فرشته را داخل جعبه اش گذاشتند.

+ نوشته شده در 18:40 توسط امير شهيدی‌فر
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

سرزده آمد به اتاق

از لای روزنامه های تا زده

تا لحاف های تا نزده،

جاری

با چشم خشک

حیوان خشک؛

همان شب

به خیابان رسید که

سایه نبود

در چاه کنده

بود

وقت سر زدن تو از من

جاری از صفحه ی حوادث جاری

به بهانه ی سرنوشت

و همین رای بی فاعل

تو را...

+ نوشته شده در 22:11 توسط امير شهيدی‌فر
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

همیشه روز مبادا

زیر تخت

یک فرشته ی کبود می زایید

زیر تخت

برای مبادا

+ نوشته شده در 21:17 توسط امير شهيدی‌فر
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
تو با ما با

روابط عمودی تو با زن های خدا

با خطوط بی عابر این تن ها

کاش این چهارراه این جا

بود و نبود

و تا تپه راه و بی راه

بود و نبود

 

تو را برای چهارچوب در ساختم

وقتی میرفتی

وقتی می آمدی

تو را با عشق

روی چهارراه گذاشتم

هر بار که این چهار راه را تا تپه می بری

جا نگذاشتم

جان گذاشتم

+ نوشته شده در 21:28 توسط امير شهيدی‌فر