خواب ديدم کودکیام که نوزادی را میبلعد
کرمیام که جنازهای را میخورد
پير مردی که تکههای تناش را میخورد
نوزادی که کرمی را میخورد
گربهای که پروانهای را میخورد
دختری که کیر کودکی را میخورد
در بيداری اما
يکنفس مردیام
که صورتهای عادت را يکی يکی خط میزند،
روی آينههای خط خطی راه میرود
و راههای نرفتهاش را میخورد
شايد روزی
زنی شود که راههای بی بازگشت نمیزايد